پروانه و پیله
مردی نشست و ساعتها تلاش پروانه را برای بیرون امدن از شکاف پیله تماشا کرد..
انگاه تلاش پروانه متوقف شد..گوئی خسته شده و دیگر نمیخاهد به کوشش ادامه دهد..
مردک خواست به پروانه کمک کند و شکاف پیله را گشود..
پروانه به اسانی از پیله خارج شد..اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بود..
مردک به تماشا ادامه داد..او منتظر بود بالهای پروانه گشوده شود و از جثه اش محافظت کند..اما چنین نشد..پروانه همه عمر روی زمین خزید و هرگز پرواز نکرد..
مردک مهربان نمیدانست تنگنای پیله و تقلا برای ازادی را خداوند برای پروانه قرار داده تابه ان بهانه زردابهای از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او قدرت پرواز دهد..
((گاهی تنها به تقلا نیاز داریم((
اگر خداوند زندگی را اسان می افرید فلج میشدیم و قدرت نمی داشتیم..