زائر
صبحگاهی میرفتم پیوند دهم چشم خود را با نور...قلب خود را با عشق...پای خود را با راه..دست خود را با دوست...زائری دیدم در صحن حرم..با لبی پر خنده و دلی بی تشویش...دامنی پر گندم..توری از نور به سیمایش بود..به گمانم امد نذری دارد..نذر دارد که به مشتی گندم...به کبوترها ابراز کند...که چه اسان است عشق