نگذار اشکهایم را نثار کاغذی کنم که حتی تحمل سنگینی دست مرا ندارد.......
و با ریزش قطرات اشکم چنان می شکند و به پیری میگراید که انگار می فهمد.......
می فهمد که سنگینی اشک هایم حاصل به دوش کشیدن ندانسته هایم است....
ندانسته هایی فهمیدنی و فرسایش دهنده...که من مغرور را مجبور به شکسته شدن میکند.....شکسته شدنی که با فرود مروارید چشم هایم بر صفحه ی رنجور کاغذ معنا می یابد... |