از هر دری یه سخن
  
 از هر دری یه سخن
 
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
 
یکشنبه 19 شهریور ماه سال 1385
*ببخش...چون همچنان می خواهم خودم باشم.

طلب بخشش ...

اما از که؟؟؟؟

از کسی که به سادگی لگد مال کردنه برگهای پائیزی قلب شیشه ای ات را لگد مال کرد؟........و......انرا خورد کرد؟

نه...انگار گذر زمان دروغ است.....انگار حادثه باور نکردنی است....

روزی شکسته میشوی و در همان روز طلب بخشش از تو می کنند...طلب میکنند از تو انچه ناخواستنی است..فقط و فقط برای تبرعه خود...

کسی را گناهکار نمیدانم و...نمیکنم....

هرکس برای خودش خودی است و بتی در وجود خود دارد که انرا میپرستد......

ولی وقتی میدانی که حتی تو خودت هم بر خلاف همه بت وجودی ات را نمیپرستی......... و میخواهی مثل افتاب باشی بخشنده و پاک.........

ولــــــــــــــــــی...می پندارنت انچنان که نباید پنداشته شوی......

می شوی وصله ناجور....

گره ای کور .....
سفیدی سیاه....

بینائی کور...

توانائی ناتوان.....


 
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385
*زندگی زیباست ای زیبا بین زیبا ببین!!

غبار روی پلک هامو کنار میزنم و چشمهامو باز میکنم....

پرده ی مه گرفته رو کنار میکشم و از پنجره ی وجودم نگاه میکنم به هستی...

به اونچه که هست و دیده نمیشه..

به اونچه که شاید ندیدنش به از دیدنش باشه..

میخوام بعد از اینهمه سال....امروز که غبار چشمامو کنار زدم.....ببینم اونچه که اسمش زیبائیه...

اونچه که تو دفترچه ی وجود من زیبا جلوه کنه و یه صفحه از این دفترچه رو متعلق به خودش کنه....

ولــــــــی هرچی بیشتر می بینم .....و.......... بیشتر سعی میکنمکه اون زیبائی هارو ببینم ..زشتی هارو هم بیشتر میشناسم...بدی هارو بیشتر میفهمم...پلیدی هارو پر رنگ تر میبینم..

حالا است که میفهمم...چرا...چرا...دفترچه ی وجودم حتی یه ورق هم نخورده..حتی یه ورقش هم با مشق های زیبای زمونه سیاه نشده...و هنوز هم سفیده سفیده...

سفیدی ای که با نگاه به سیاهی درک میشه....سفیدی ای که حتی اگر چشمهاتو بهش خیره کنی میرسی به تاریکی و سیاهی...


 
شنبه 11 شهریور ماه سال 1385
*و اما عشق
دیدمت....چه عاشقانه میخواندی و زیر لب زمزمه میکردی.....چشمانت را چگونه به باریکه ای میکشاندی و از همان باریکه جهان را به وسعت عشق می نگریستی.. گوئی در جهان مادی سیر نمیکردی و اطرافیانت به اندازه ی حس و تجربه کوچک اشنائی ای بودند که دوامی به اندازه لحظه داشت.... زندگی تو زیباتر از این بود که حتی لحظه ای از حال زیبایت غافل بمانی و بنگری که چگونه تلالو حرکات و رفتارت در زیر میکروسکو÷ ادمیت بزرگ می نماید و.......تو در غفلت...اما ...غفلتی زیبت به نام عشق... ولی این را بدان من برای توصیف احساست و یا توجیح حرکاتت و یا فاصله ات از چرخه ی زندگی کلمه ای برگزیدم به وسعت دریا و سخاوت خورشید....کلمه ای سه حرفی که در حد یک کلمه نمیگنجد..........÷س بفهمش و جاودانش دار......

 
جمعه 10 شهریور ماه سال 1385
*کمک

نگذار اشکهایم را نثار کاغذی کنم که حتی تحمل سنگینی دست مرا ندارد.......

و با ریزش قطرات اشکم چنان می شکند و به پیری میگراید که انگار می فهمد.......

می فهمد که سنگینی اشک هایم حاصل به دوش کشیدن ندانسته هایم است....

ندانسته هایی فهمیدنی و فرسایش دهنده...که من مغرور را مجبور به شکسته شدن میکند.....شکسته شدنی که با فرود مروارید چشم هایم بر صفحه ی رنجور کاغذ معنا می یابد...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 30317


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها