| |
| جمعه 27 مرداد ماه سال 1385 |
| *بزرگنما اما کوچک |
فکر کوچکت را باز کن...
بنگر......بنگر به پهنای افتاب به زندگی..ای کوچک بزرگنما...ای دوست دشمن..
نمیدانم.....شاید ندانی و نفهمی که من این چنین می پندارمت....ولی می پندارم که پنداشته هایم صحیح است...تو همانی که بدون نقاب...بدون نقاب فریبنده انسانیت درکت کردم و دیدم تورا...ولی نه انقدر بزرگ که همه تصورش را می کنند......بلکه به همان کوچکی که هستی...کوچک تر از وجود من در برابر خدایم.......
بیا........بیا و کلید پوسته ی ادمییتت را به حراج بگذار.....بیا خودت را رها کن.....تا همه با چرخاندن کلید در قفل کور وجوذت بفهمند و برسند به کوچکی ات...به پوچ بودنت...و به نیستی ات... |
|
| |
| پنجشنبه 26 مرداد ماه سال 1385 |
| *دخترک |
اهی که میکشی چیست؟؟؟
اخر چه کسی درکت میکند ای دختر قصه؟؟
خودت؟من؟یا او؟
نه...باز هم سوالی بی جواب و گنگ....
نمیفهمند تو را..نمیخواهند که بفهمند...
همه مثل پنجره نیستند..همه مثل ابر نیستند...همه مثل ان درخت بیشه نیستند ...که سایه بارانشان را بی منت نثارت کنند...نه ..بهتر بگویم همه مثل خودت نیستند...که دستان مهربان و بی منتشان را به گلی پژمرده ببخشند....اشک کودکی را پاک کنند...وبوسه ای مهربان بر صورتی خسته بزنند..
باز هم بنشین زیر درخت بیشه ...با تنی رنجور و خسته ..خسته نه از بار زندگی....خسته از بی مهری ها ..خسته از سیلی های پیاپی روزگار ..
بگو....سخن بگو...اما نه با من ...نه با او...با درختت...با او که همیشه سنگ صبورت بود...وهیچ وقت دم بر نیاورد......
ولی.........
دوست دارم که بگویم ....
دوست دارم ب گ و ی م که ....اره منم ...اره منم ... میفهممت ....نه اون روح بزرگتو ..نه...ولی انقده بی مهری دیدم که حس لطیف مهرت واسم همیشه ...همیشه اشنا باشه... |
|
| |
| چهارشنبه 25 مرداد ماه سال 1385 |
| چند پند از سعدی شیرین سخن |
۱.خفته را خفته کی کند بیدار؟؟
۲.دل در کسی مبند که دل بسته ی تو نیست.
۳.دوستان به زندان به کار ایند...که بر سر سفره همه ی دشمنان دوست ایند.
۴.خانه ی دوست بروب ...ولی در خانه ی دشمن مکوب.
۵.رحم بر بدان ستم است.
۶.رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
۷.قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار اید.
۸.مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.
۹.گفت:چشم تنگ دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور.
۱۰.مال از بهر اسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. |
|
| |
| دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385 |
| یکی را... |
یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم
تو را من دوست می دارم
ولی نا گه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید
......
تبصره:دوستان عزیز فکر بد نکنید ها... |
|
| |
| یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385 |
| فکر ما |
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس گیاه
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و اینه بود..
.................................................................................................
*هیچ چیز غیر ممکن نیست ..غیر ممکن غیر ممکن است.
*فقر در دنیای یک انسان فقیر حاصل اندیشه های فقیرانه ی اوست.
*بیاندیشید و خلق کنید.
*همه چیز در دنیای ما از یک باور شروع میشود.
*کافیست باور کنید تا خلق کنید..اندیشه ها از باورها دستور میگیرند. |
|
| |
| سه شنبه 17 مرداد ماه سال 1385 |
| پ د ر |
به پاس زحمات بی دریغت ای پدر...
به پاس الطاف بی پایپنت..
و به پاس قلب مهربانت...
** روزت مبارک ای پدرم ** |
|
| |
| یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1385 |
| چند تا پیشنهاد... |
به خاطر داشته باش هر یک دقیقه عصبانیت مساوی با از دست دادن یک دقیقه شاذی است پس سعی کن......
به اعضای خانواده ات قبل از انکه حتی برای چند روزی از تو دور شوند بگو که دوستشان داری..
هرگز این فرصت را که کسی در حق تو کار نیکی انجام دهد از او دریغ نکن...
هر روز برای حفظ سلامتی ات کاری انجام بده..
از غیر منتظره ها استقبال کن!فرصت ها به ندرت شسته رفته و پیش بینی شده در برابرت حاضر میشوند..
هرگز به هیچ خانمی نگو که مو هایت قبل از کوتاه کردن قشنگ تر بود.. |
|
| |
| جمعه 13 مرداد ماه سال 1385 |
| می نویسم برای تو |
خدایا به من کمک کن که تنها نباشم
به من قدرتی عطا کن که تو را بیشتر بشناسم
و با تو اتصالی عاشقانه تر پیدا کنم
و خود را تنها احساس نکنم
و از تو لحظه ای رها نشوم
عزمی راسخ و توانی بیش از بیش به من عطا کن.
سحر با باد می گفتم حدیث ارزومندی
خطاب امد که واثق شو به الطاف خداوندی |
|
| |
| چهارشنبه 11 مرداد ماه سال 1385 |
| بازگشت |
مثل یک نقاشی
خانه را رنگ زدیم
پله ها را شستیم
روی ابروی دوتا پنجره یک پرده هماهنگ زدیم
مته ای دستم بود
طرح سوراخی را بر دل دیوار زدم
سر یک رولپلاک
به ضربات چکش دل خوش بود
میخ میخواستم ان لحظه که لبخند تو را قاب کنم
( فرازمند) |
|
| |
| سه شنبه 10 مرداد ماه سال 1385 |
| عشق |
چه غم از کار فرو بسته ما دارد عشق؟
چون فلک در دل خود ابله ها دارد عشق
گرچه در پرده غیب است نهان خورشیدش
ذره ای چون فلک بی سرو پا دارد عشق
(صائب) |
|
| |
| دوشنبه 9 مرداد ماه سال 1385 |
| فرصت.... |
عارفانه زیستن...صادقانه با دیگران پیوستن و عاشقانه رفتن اضلاع مثلث کمالند.
ما انسانها بر گرد کعبه نفس خویش می گردیم و منافع خویش را طواف می کنیم...
ما دچار فراموشی و نسیان شده ایم..
و به یاد نمیاوریم کی سوار بر قطار زندگی شده ایم و کدام ایستگاه باید پیاده شویم...
و حتی بیاد نمی اوریم به چه قصد و نیتی امده ایم...
پس بیائید قطار زندگی خود را هدایت کنیم و به مقصد برسانیم.
(با تغییر از مجله اطلاعات هفتگی) |
|