X
تبلیغات
رایتل
از هر دری یه سخن
  
 از هر دری یه سخن
 
آرشیو
 
جمعه 27 اسفند‌ماه سال 1395

خدایا به بزرگیت قسمت میدم

 نجاتم  بده


 
سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395

چه رابطه ی غمگینی

چه ولن تاین غمگینی

چقدر و تا کی این غصه کِش میاد؟

نمیدونم


 
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1395


کجای قصه 

نگفته ام دوستت دارم؟!

بگذار فکر کنم 

هیچ کجا انگار!

تا یادم می آید،

بهانه هایم هم، 

پُر بود از فریاد

فریاد اینکه،

دیوانه!

من دیوانه توام!

اما ببخش مرا 

انگار همچون کودکی نوزاد بوده ام

که هرچه تقلا می کند

کسی نمی فهمد که شیر می خواهد 

که گرمای تن مادر می خواهد ....

اما

حالا که می نویسم 

بارها بخوان!

بلند بخوان!

دیوانه، 

دوستت دارم...



 
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1395

خدایا مگه میتونم از کسی که همه وجودمه دست بکشم

ولی بازم هرچی خیریتته

خدایا 5سال تموم با نبودناش دلمو سوزوندی

تهش ام اینطوری.

خودت هوامو داشته باش که حالم اندازه ی بزرگیت گرفته است


 
سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395

مامانی خوشبحالت که زندگیت رو کردی

مامانی خوشبحالت که حق انتخاب نداشتی

مامانی خوشبحالت که پیش مردی مثل بابا زندگی کردی

مامانی کاشکی میتونستی دخترت رو پس بگیری

‌کاشکی انقدر بهم اعتماد نداشتی

کاشکی هیچوقت بزرگ نمیشدم

کاشکی دست گذر ایام پسم میداد

به خودم به تو.

مامان من شرمنده ی چشماتم وقتی با اشک نگام میکنی 

مامان من شرمندتم 

مامان من شرمندتم که دلتو میسوزونم من بچه خوبی نبودم واست مامان میدونم انقدر بزرگواری که هیچوقت بد نمیخوای برای کسی.مامان بخدا همش خودم بودم سادگی خودم بود

همش تربیتی بود که تو بهمون با اصرار می‌گفتی همیشه خوب باشیم.

مامان شرمنده ی همه چیم

مامان من بچه خوبی واست نبودم


 
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1395

امشبم شب دلگیری بود

باز مامان یادش افتاده بود باهام جرو بحث کنه و با تموم حرصش در مورد تو صحبت کنه و منو ناراحت کنه

منم هیچی نگفتم فقط خندیدم.

ولی تموم نشد گفت و گفت و گفت با حرص.

نمیدونم‌ چرا یاد اونروزی افتادم که تو اومدی و با تموم حرصت گفتی تو عکسامو پاک کردی‌،تو عکسامو پاک کردی،و من با اینکه روحم از چیزی خبر نداشت توی دلم داشتم فکر میکردم که اگه حرفت راست باشه چقدر خوشحال میشم،

اونروز تو مثل امشب مامان بودی،با حرص حرف میزدی که خودتو خالی کن

ولی نفهمیدید چقدر منو ناراحت کردید


 
جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1395

تا کی غصه

تا کی شب گریه

تا کی اشک؟

خدایا منم ببین

این بنده ات رو هم ببین،

خوشابحالتون اونایی که ذهنتون آرومه


 
دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395

اولین بار که دیدمش بهار بود،صبح شایدم نزدیک ظهر،هوا آفتابی بود همونطوری که دوس داشتم،نزدیک به تهه اتوبوس نشسته بودم غرق توی خیال خودم مثل همیشه به عادت بچگی تا به امروز.شاید ازون آدمایی نباشم که توی یه نگاه عاشق میشن ولی ازونایی بودم که توی 3روز بعد از اون یه نگاه عاشق میشن،عاشقققققق میشن.شایدم تا حالا هیچکس عین من نخواسته باشدش،مطمئنم.نگاهم سنگین بود نگاهش سنگین بود،دلم آب میشد.چه زود تموم شد،چه حسیه خودت یجا دلت یه عالمه دورتر از خودت یجای دیگه،حس سنگینتر از اون  اینه که از همون لحظه اول فکر کنی مال خودته ولی پیش خودت نیست،نه که نمیدونستم میدونستم اما دله به هزار راه و نیمه راه میره که قانعت کنه منم تا امروز قانع شدم

روزی که بهم زنگ زد گفت اومدم رو یادم نمیره،روز نبود شب بود هروقتیکه بود خیلی خوب بود.

همه این شهر رو باهم رفتیم همه اش رو،با خودش با خیالش به عشقش

همش خاطره است همه اش عشقه،ازون عشقای اساطیری که الانا لنگه اش کمیاب شده

6ساله محور زندگیمو کوک کردم روی بودنش به هر زحمتی،هرکی میگه دوستش داره دروغه مگه میشه من باشمو کسی بیشتر از من دوستش داشته باشه والله که دروغه.

من دلم یک روزایی مثل هر روز فقط اونو میخواد

که باهم زندگی کنیم،که نگاهم کنه منم دلم قنج بره از خواستنش،من همه چیزم دلیه،توی دلیه مثلا روزی هزار بار توی دلم با فکرش میگم قربونت برم زندگی،توپولوی من،روزی هزار بار توی دلم ماچش میکنم ماچ آبدار،

روزی هزاربار غصه میخورم از نبودنش ازینکه یجای دیگه حروم شده،عشقه دیگه سوختن و ساختنه،سوختنش دوریه ساختش وقتیه که توی بغلشی دستت دور کمرش حلقه است انگار دنیا کوچیک شده به اندازه ی همون لحظه همون بودن همون حس.

من دلم تکرار با تو بودن رو میخواد تا همیشه.


 
جمعه 22 مرداد‌ماه سال 1395

یاد تو تا همیشه

فکر تو تا همیشه

عشق به تو تا همیشه 

منو دلگیر میکنه

مثل یک آهه خفه توی گلو

یا کنده شدن قلبم از وجودم.

دل به ظاهر بی تفاوتی که همیشه مغمومه

حسی که هیچ حسی مشابهش نیست

دارایی که نداریش

مثل 

نمیدونم

مثل فکر

نه

مثل دارایی که در عین خودخواهی نمیخوای با چیزی یا کسی قسمتش کنی

مثل حس خطر که چشمت رو کور میکنه گوشت رو کر میکنه،فقط میخوای نگهش داری به هر قیمتی شده

مثل بغضی که نمیشکنه

مثل یاد کوچه های تنگ و تاریک

مثل هیچی

مثل حسی که قدمتش از روز ازله

شایدم مثل همه روزای دور و دراز بی تو  بودن، اما هر لحظه با تو بودن.

خدایا منو با دوست داشتنیام نسنج،محاکمه نکن که ضعیفم.

خدایا دل خوش که ندادی،لاقل دلخوشیم رو ازم نگیر.

نجاتم بده از هیچ کس بودن

خودت معجزه ات رو نشونم بده که حکمتت برای منه حقیر قابل درک نیست



 
شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1395

واسه یکبار هم که شده تحمل کن

غرورت رو نشوون واسش


 
پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395

نه که دختر محکمی نبودم

نه

بودم،

الان نیستم.

غم با پنجه های تیزش چنگ میکشه روی قلبم

وقتیکه میبینم اونی که مرد بودم واسش نامردی کرده.

من هیچوقت دلم نیومده دل کسی رو به بازی بگیرم همیشه دل آدما واسه من مقدسترین قسمت وجودشون بوده،ولی الان چندساله که تقدس وجود من لگدمال شده.

فقط به خودم میگم محکم باش

نشکن

جلوی چشم همه نشکن.

از خودم چه پنهون،تیکه های وجودم داره خورده میشه داره پودر میشه..


   1       2       3       4       5       ...       20    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 111764


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها